تبليغاتX

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

" یک قدم تا معجزه ... "

" یک قدم تا معجزه ... "
 
صادق پور افضلی

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ 90/10/28 توسط صادق پور افضلی

بسم الله النور

 

چه آرامشی دارد سکوت توأم با انتظار!

دیوارهای سپید، صاف و صیقلی اطاقی را  درخیالم  تصور می کنم. روی هر دیوار تصویری زیبا، درخشان و رویایی از آرزو هایم می بینم.

به خود می گویم :چه زیبا و فریبنده است،

آنقدر باور نکردنی که  که وسوسه به سراغم می آید و می گوید:به خودت دروغ بگو  و همه را باور کن.

سکوت می کنم و به این تصاویر خیره می شوم،اما نه، آنقدر زیباست که کم کم با تلقین همه را  باور می کنم، و به یقین می رسم.

(چه عجیب و احمقانه و عاشقانه است که کسی در دنیا نفس بکشد ولی در دنیایی دیگری زندگی کند.)

احمقانه برای کسی که درک ندارد،عاشقانه برای کسی چشم ندارد و عجیب برای آنکه این دو  را نمی فهمد.

باز هم چند لحظه در این سکوت زمان  سپری می شود،صدایی می شنوم،

ااا...ه،صدای زنگ تلفن بیدارم میکند،17.15 را نشان می دهدو با زبان بی زیبانی می گویید،خیال بس ،فعلا درس،کتاب،کار...پاشو فعالیت کن!!!!!

خدایا شکرت

صادق پورافضلی

 


نوشته شده در تاريخ 88/05/02 توسط صادق پور افضلی

بسم الله النور "چندین سال گذشت" کاش روزی رسد که به دیدگان هم بنگریم و بخندیم و بگوییم: چندین سال گذشت ! چندین سال گذشت ! چه بزرگ و پیر و پیر تر شده ایم سخت و آسان گذشت، شکرانه پروردگار که تا امروز... و کاش تا آن روزحتی خیر و شر عشق و احساس تلخ و شیرین خوب و بد ما هم سو و برابر بماند. کاش...کاش... صادق
نوشته شده در تاريخ 88/03/04 توسط صادق پور افضلی

بسم الله النور

./"خاكستري ترين" روز هاي عمر را سپري كرد./.


آخرين باري كه پاي به مرزغن گذشت هجده سالش تمام شده بود،از ميان صدها گور كوچك ، بزرگ ، سبز، منقش، ساده ، سفيد و... به راحتي توانست خانه ابدي "مرحوم " را پيدا كند.
در آن شلوغي كه هر كس با خريد چند ياس سفيد سعي مي كرد خانه ابدي "مرحوم" خود را با آنها مزين كند ،دختركي فقط با ظرفي نيمه پر از آب زلال "قبر مرحوم "را همچون دل خود از گرد و غبار شست .

صداي گريه ها از گوشه و كنار به گوش مي رسيد. در آن فضائي كه از هر طرف به بيابان منتهي مي شد،
باد در نهايت خشم مي وزيد . گرد و خاك در فضا پراكنده شده بود و چشمها را مورد حمله قرار مي داد.
عده اي از دور نمايان شدند:
سياه پوشان زيادي كه بعضي از آنها پاي برهنه با سيمائي در هم و برهم پشت سر ريش سفيدي كه جمله هاي خاصي را مرتب با صداي بلند مي گفت و سياه پوشان تكرار مي كردند مي آمدند ،
همه دور دخمه لرزان و بيم زده مي ايستادندو بعضي مي نشستند ، و منتظر آخرين وداع خود با
" مرحوم" بودند.
ترس سياه پوشان از آن روز بود كه بايد همچون اين" مرحوم" آخرين جامه زندگي خود را كه
به رنگ سفيد است بر تن كنند، و نوبت وداع آخرشان برسد و" بيل" اين آلت آهنين كه خود با
دست خود ساخته اند،خروار خروار خاك را بر روي جسمشان انباشته كند.
دخترك بدون توجه به همه اينها كتاب كوچكي را از كيف دستي خود بيرون آورد و شروع كرد به خواندن ، و هر چند لحظه دستي بر روي قبر كشيدن و سر بر قبر گذاشتن و اين حالات را با چشمان بسته انجام مي داد .
او انگار هيچ صدائي را نمي شنيد و شايد هم به اتفاقاتي كه در گوشه و كنارش رخ مي داد
آشنا ئي داشت و بي تفاوت نبود زيرا آنها را در كودكي تجربه كرده بود و ديگر نمي خواست آن
" روز هاي خاكستري" را دوباره به ياد بياورد.
و روز ششم از هر هفته(يوم الخميس) روز مردگان روزي كه مردگان خشنود مي شوند،
او از همه آنها دل شاد تر بود زيرا بهانه براي گريه كردن داشت و مي توانست دردهايش
را با "مرحوم" در ميان بگذارد زيرا "مرحوم" ديگر دليلي براي سرزنش وي را نداشت
زيرا مرحوم از وراي پرده طبيعت....

الهي به ما
جرأت پوشيدن لباس مردگان را
در اوج سربلندي
عطا كن.

صادق



نوشته شده در تاريخ 88/03/04 توسط صادق پور افضلی

بسم الله النور


كسوف خورشيد كوچه ها را صيقل زد /.

بي شك اگر مرده اي زنده مي شد،
اگر پاي بر اين دنياي وارونه مي گذاشت
انديشه جبران گناهان را به فراموشي،
و هزارن بار "آرزوي مرگ دوباره" مي كرد.
"آسمان خاكستري"
"هر شب، آواز جغد شوم"
"پنچره هاي بسته ،قلب كودكان شكسته"
"جاي پاي شكارچي"
"رد خون كبوتر تا آشيانه"
"زوزه انسان به جاي گرگ نفرين شده"...و
چنين دنياي وارونه اي را حتي در خواب هم نمي توانستم خواب ببينم/.
"كسي از مرگ پروا نداشت"
"گويي مرگ هم مرده بود"
ابليس مي گفت:
" الهه مرگ" در اين شهر سالهاست كه مرده ،
و اكنون شما در اين دنيا به جاودانگي مادي رسيده ايد
اما در اين ميان صدايي چون سيرت پاك فرشتگان به گوش رسيد،
كه ابتدا ابليس را جواب كرد،و سپس گفت:
شما سزاوار مرگ نيستيد
شما زنده ، مرده ايد!
آري، زنده مرده ايد
شما به مرگ پناه مي آوريد زيرا از خود گريزانيد،
شما به مرگ پناه مي آوريد ،زيرا به عدالت خالق خود شك داريد
شما ها مرگ را پايان مي پنداريد...
اما بدانيد كه مرگ آغاز جاودانه هاست
سپس رو به من كرد و گفت:
همانا كه ابليس فرشته شما است
واي بر تو كه آرزوي مرگ مي كني...

از غضب پروردگار در هنگام از بين بردن خود بترس

صادق




نوشته شده در تاريخ 87/10/28 توسط صادق پور افضلی

بسم الله النور

"آرامش کنار یک فرشته"
گرچه نسبی،
و یک بار دگر
آشتی کنان ماهی حوض و مهتاب
اما؛
چرخه های دگر
فراموش شدنی نیستند.
کائنات مقدسی که ابلیس منگ
رویشان دست تله کشیده
تا بار دیگر
جنگ نابرابری آغاز شود.
فرشته ظاهرتر
چشمانش ظهیرتر
و دستانش واقعی ترین عشق را به من هدیه کرد،
تا برای جشن پیروزی آماده باشم.

صادق

 


نوشته شده در تاريخ 87/10/01 توسط صادق پور افضلی

بسم الله النور

 

شبي در محفل دوستان

در حالي كه هر کس گوئي كلامش به نگاهش

و نگاهش به قلبش متصل بود،

به تنهايي و كودكي خود پي بردم .

در آن نهانگاه كه هر كَس

 از مرگ تدريجي روح خود سخن مي گفت ،

من با آن همه كودكي ام مرده بودم ...!

 

صادق


نوشته شده در تاريخ 87/09/20 توسط صادق پور افضلی

بسم الله النور

"احساسی مقدس"

 را درون وجدان خود در حال شکوفا شدن می بینم ،

البته اگر بتوانم حفظش کنم.

 نام این احساس خود را خدا می نامم ،

یعنی بزرگتر از آنچه احساس می کنم ،و

فرمانروای روان من که تا حد معجزه آسایی مرا تنها نمی گذارد.

       با توجه به نشانه های زیادی وجودش را احساس کرده ام  ، اما  هنو ز نفهمیدم از من چه می خواهد ، چگونه باید ثابت کنم او را می پرستم و ستایشی با اجتهاد دارم، البته این اثبات مربوط به حقیر می باشد یعنی به خودم ثابت کنم که "آدم خوبی هستم" پس اگر آدم خوبی باشم او هم از من راضی و این دو با  هم رابطه مستقیمی خواهند داشت.

* اگر پی ببریم کسی لحظاتی از زندگی خود را به تنهایی و تنهایی اش را به فکر کردن به شخصی و آن شخص خودمان باشیم، اختصاص داده چه احساسی به او پیدا می کنیم؟

    جامع تر منظور خود را مطرح می کنم ، اکثر انسانها این احساس( یعنی کسی که لحظاتی از زندگی خود را به تنهایی و تنهایی اش را به فکر کردن به شخصی و آن شخص خودمان باشیم، اختصاص داده ) را  نیاز و دوست دارند و به همین خاطر  خیلی زود آن را باور  و می پذیرند .

حال اگر بفهمیم شخص دیگری تمام لحظاتش را در تنهایی می گذراند و در تمام تنهایی اش همواره به ما تمرکزکرده وحتی در مواقعی خاص موانع زیادی را  از جلوی پای ما بر می دارد، بدون آنکه احساس کنیم این بار چگونه برخورد می کنیم؟

بدون آنکه احساس کنیم مراقب موانع زندگیمان است!

شاید کسی را که لحظات زندگی خود را به ما اختصاص داده برای ما مهم باشد ، مهم یعنی(پذیرفتن شخصی از روی ترحم‎واگر اولین تجربه باشد، پیدا کردن احساس متقابل به وی و ...) اما فکر کردن به  کسی که ما را در تمام لحظات خود جای داده است می تواند یک انقلاب شخصیتی بوجود بیاورد و یک عشق بزرگ مقدس پدیدار می شود.

 

 

این مطلب هم هنوز کامل نشده...


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
بک لینک فا